تبليغاتX


www.irLearn.com

آيت

 

نجوای دردمندانه دکتر شریعتی با "پیام"بر کربلا

و شما دو تن، ای خواهر! ای برادر!

ای شما كه به انسان بودن معنی دادید و به آزادی جان! و به ایمان و امید، ایمان و امید! و با مرگ شكوهمند خویش به حیات، زندگی بخشیدید .

آری ای دو تن!

از آن روز دردناك كه خیال نیز از تصورش می هراسد و دل از دردش پاره می شود، چشم های این ملت از اشك خشك نشده است .

توده ما قرن هاست كه در غم شما و در عشق به شما می گرید. مگر نه عشق تنها با اشك سخن می گوید.یك ملت در طول یك تاریخ در اندوه شما ضجه می كند. به جرم این عشق تازیانه ها خورده و قتل عام ها دیده و شكنجه ها كشیده و هرگز برای یك لحظه نام شما دو تن از لبش و یاد شما از خاطرش و آتش بی تاب عشق شما از قلبش نرفته است. هر تازیانه ای كه از دژخیمی خورده است، داغ مهر شما را بر پشت و پهلویش نقش كرده است.

ای زینب! ای زینب! ای زبان علی در كام!با ملت خویش حرف بزن.

ای زن! ای كه مردانگی در ركاب تو جوانمردی آموخت! زنان ملت ما، اینان كه نام تو آتش عشق و درد بر جانشان می افكند، به تو محتاج اند. بیش از همه وقت.

ای زینب! ای زبان علی در كام! ای رسالت حسین بر دوش! ای كه از كربلا می آیی و پیام شهیدان را در میان هیاهوی همیشگی قدّاره بندان و جلادان همچنان به گوش تاریخ می رسانی . ای زینب! با ما سخن بگو .

جهل از یك سو به اسارت و ذلتشان نشانده است و غرب از سوی دیگر به اسارت پنهان و ذلت تازه شان می كشاند . و از خویش و از تو بیگانه شان می سازد . آنان را بر استحمار كهنه و نو , بر بندگی سنتهای پوسیده و دعوت های اپن , بر ملعبه سازان تعصب قدیم و تفنن جدید , به نیروی فریادهایی كه بر سر یك شهر؛ شهر قساوت و وحشت می كوبیدی و پایه های یك قصر؛قصر جنایت و قدرت را می لرزاندی برآشوب!

تا در خویش برآشوبند و تاروپود این پرده های عنكبوت فریب را بدرند و تا در برابر این طوفان بر باد دهنده ای كه به وزیدن آغاز كرده است، ایستادن را بیاموزند. و این ماشین هولناكی را كه از او یك بازیچه جدید می سازد , باز برای استحمار جدید، برای اغفال جدید، برای پر كردن ایام فراغت و برای بلعیدن حریصانه آنچه كه سرمایه داری به بازار می آورد و برای لذت بخشیدن به هوس های كثیف بورژوازی، برای شور آفریدن به تالارها و خلوت های بی شور و بی روح اشرافیت جدید و برای سرگرمی زندگی پوچ و بی هدف و سرد جامعه ی رفاه , در هم بشكنند!

و خود را از حرم های اصالت قدیم و بازارهای بی حرمت جدید به امامت تو ای زینب! نجات بخشند!

ای زینب! ای زبان علی در كام! ای رسالت حسین بر دوش!

ای كه از كربلا می آیی و پیام شهیدان را در میان هیاهوی همیشگی قدّاره بندان و جلادان همچنان به گوش تاریخ می رسانی . ای زینب! با ما سخن بگو .

مگو كه بر شما چه گذشت ؟ مگو كه در آن صحرای سرخ چه دیدی ؟ مگو كه جنایت در آنجا تا به كجا رسید ؟ مگو كه خداوند آنروز عزیزترین و پرشكوه ترین ارزش ها و عظمت هایی را كه آفریده است یكجا در ساحل فرات و بر روی ریگزارهای تفتیده بیابان طف چگونه به نمایش آورد و بر فرشتگانش عرضه كرد تا بدانند كه چرا می بایست بر آدم سجده كنند .

تو خود شهیدی هستی كه از خون خویش كلمه ساختی، همچون برادرت كه با قطره قطره خون خویش سخن می گوید.

آری زینب! مگو كه در آنجا بر شما چه رفت؟ مگو كه دشمنانتان چه كردند؟ و دوستانتان چه كردند ؟

آری ای پیامبر انقلاب حسین! ما می دانیم. ما همه را شنیده ایم .

تو پیام كربلا را، پیام شهیدان را، به درستی گذارده ای . تو خود شهیدی هستی كه از خون خویش كلمه ساختی، همچون برادرت كه با قطره قطره خون خویش سخن می گوید.

اما بگو ای خواهر! بگو که ما چه كنیم ؟

لحظه ای بنگر كه ما چه می كشیم ؟ دمی به ما گوش كن تا مصایب خویش را با تو بازگوییم .

با تو ای خواهر مهربان!

این تو هستی كه باید بر ما بگریی. ای رسول امین برادر! كه از كربلا می آیی و در طول تاریخ بر همه نسل ها می گذری و پیام شهیدان را می رسانی. ای كه از باغ های سرخ شهادت می آیی و بوی گلهای نوشكفته آن دیار را هنوز به دامن داری! ای دختر علی! ای خواهر! ای كه قافله سالار كاروان اسیرانی! ما را نیز در پی این قافله با خود ببر.

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 11:57 توسط ایت رهکوی |


نامه‌ای از ويكتور هوگو
قبل از هر چيز برايت آرزو ميكنم كه عاشق شوي ،
و اگر هستي ، كسي هم به تو عشق بورزد ،
و اگر اينگونه نيست ، تنهاييت كوتاه باشد ،
و پس از تنهاييت ، نفرت از كسي نيابي.
آرزومندم كه اينگونه پيش نيايد .......
اما اگر پيش آمد ، بداني چگونه به دور از نااميدي زندگي كني.
برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي ،
از جمله دوستان بد و ناپايدار ........
برخي نادوست و برخي دوستدار ...........
كه دست كم يكي در ميانشان بي ترديد مورد اعتمادت باشد .
و چون زندگي بدين گونه است ،
برايت آرزو مندم كه دشمن نيز داشته باشي......
نه كم و نه زياد ..... درست به اندازه ،
تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قراردهند ،
كه دست كم يكي از آنها اعتراضش به حق باشد.....
تا كه زياده به خود غره نشوي .
و نيز آرزو مندم مفيد فايده باشي ، نه خيلي غير ضروري .....
تا در لحظات سخت ،
وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است،
همين مفيد بودن كافي باشد تا تو را سرپا نگاه دارد .
همچنين برايت آرزومندم صبور باشي ،
نه با كساني كه اشتباهات كوچك ميكنند ........
چون اين كار ساده اي است ،
بلكه با كساني كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير ميكنند .....
و با كاربرد درست صبوريت براي ديگران نمونه شوي.
و اميدوارم اگر جوان هستي ،
خيلي به تعجيل ، رسيده نشوي......
و اگر رسيده اي ، به جوان نمائي اصرار نورزي ،
و اگر پيري ،تسليم نا اميدي نشوي...........
چرا كه هر سني خوشي و ناخوشي خودش را دارد و لازم است
بگذاريم در ما جريان يابد.
اميدوارم سگي را نوازش كني ، به پرنده اي دانه بدهي و به آواز يك
سهره گوش كني ، وقتي كه آواي سحرگاهيش را سر ميدهد.....
چراكه به اين طريق ، احساس زيبايي خواهي يافت....
به رايگان......
اميدوارم كه دانه اي هم بر خاك بفشاني .....
هر چند خرد بوده باشد .....
و با روييدنش همراه شوي ،
تا دريابي چقدر زندگي در يك درخت وجود دارد.
به علاوه اميدوارم پول داشته باشي ، زيرا در عمل به آن نيازمندي.....
و سالي يكبار پولت را جلو رويت بگذاري و بگويي :
" اين مال من است " ،
فقط براي اينكه روشن كني كدامتان ارباب ديگري است !
و در پايان ، اگر مرد باشي ،آرزومندم زن خوبي داشته باشي ....
و اگر زني ، شوهر خوبي داشته باشي ،
كه اگر فردا خسته باشيد ، يا پس فردا شادمان ،
باز هم از عشق حرف برانيد تا از نو بيآغازيد ...
اگر همه اينها كه گفتم برايت فراهم شد ،
ديگر چيزي ندارم برايت آرزو كنم ...
ويكتور هوگو
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 19:36 توسط ایت رهکوی |


 

چه چیز های دیگری را داریم از دست میدهیم؟

در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شدو شروع به نواختن ویلون کرد.این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهای‌شان به سمت مترو هجوم آورده بودند.
سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدم‌هایش کاست و چند ثانیه‌ای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد.
یک دقیقه بعد، ویلون‌زن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بی‌آنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه‌اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت‌ سر تکیه داد، ولی ناگاهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دورشد،کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد، کودک سه ساله‌ای بود که مادرش با عجله و کشان کشان بهمراه می ‌برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلون‌زن پرداخت، مادر محکم تر کشید وکودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلون‌زن بود، بهمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگرنیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدین‌شان بلا استثنا برای بردن‌شان به زور متوسل شدند.
در طول مدت ۴۵ دقیقه‌ای که ویلون‌زن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بی‌آنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلارعاید ویلون‌زن شد. وقتیکه ویلون‌زن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، ونه کسی او را شناخت.هیچکس نمی‌دانست که این ویلون‌زن همان (جاشوا بل ) یکی از بهترین موسیقیدانان جهان است، و نوازنده‌ی یکی از پیچیده‌ترین فطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، می‌باشد.
جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تاتر های شهر
بوستون، برنامه‌ای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیش‌فروش شده بود،
وقیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود.
این یک داستان حقیقی است،نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط
واشینگتن‌پست ترتیب داده شده بود، وبخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و الوویت ‌های مردم بود.
نتیجه: آیا ما در شزایط معمولی وساعات نا‌مناسب، قادر به مشاهده ودرک
زیبایی هستیم؟ لحظه‌ای برای قدر‌دانی از آن توقف می‌کنیم؟ آیا نبوغ وشگرد
ها را در یک شرایط غیر منتظره می‌توانیم شناسایی کنیم؟
یکی از نتایج ممکن این آزمایش میتواند این باشد، اگر ما لحظه‌ای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقیدانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون، است،گوش فرا دهیم ،چه چیز های دیگری را داریم از دست میدهیم؟

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 21:35 توسط ایت رهکوی |




لحظه هاي کاغذي
خسته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي ، بالهاي استعاري




لحظه هاي کاغذي را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بايگاني،زندگي هاي اداري




آفتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين
سقفهاي سرد و سنگين ، آسمانهاي اجاري




با نگاهي سر شکسته،چشمهايي پينه بسته
خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري




صندلي هاي خميده،ميزهاي صف کشيده
خنده هاي لب پريده ، گريه هاي اختياري




عصر جدول هاي خالي، پارک هاي اين حوالي
پرسه هاي بي خيالي، نيمکت هاي خماري




رو نوشت روزها را،روي هم سنجاق کردم:
شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بي قراري




عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزي ، باد خواهد برد باري




روي ميز خالي من، صفحه ي باز حوادث
در ستون تسليتها ، نامي از ما يادگاري

قیصر امین پور

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 21:59 توسط ایت رهکوی |


با تمام احترامي که به شخصيت و جايگاه هنري داريوش مهرجويي در عرصه هنر اين کشورقائل هستم بايد بگويم در فيلم سنتوري بطور آشکار و برجسته اي نسبت به معضل اعتياد در جامعه  سياه نمايي و افراط شده البته بنده نميخواهم بدينوسيله منکر وجود ديو اعتياد در جامعه جوان کشورم باشم و اذعان دارم که اين درد خانمان برانداز بسياري از مردم و خاصه جوانان ما را به ورطه تباهي کشانده و همچنين عدم وجود  سياست روشن و منطقي و پيشگيرانه و تاثير گذاراز جانب دست اندرکاران و مسئولين ذيربط  مبارزه با مواد مخدر و همچنين وجود فقر و فساد در جامعه خصوصا در کلان شهرها مزيد بر علت گرديده و موجبات  ازدياد روزافزون مصرف افيون در جامعه را فراهم آورده و متاسفانه هر روز شاهد پژمرده وپرپر شدن گل وجود عده بيشتري از عزيزانمان در چنگال شوم اعتياد هستيم. اما مخاطبين و بينندگان اين فيلم با صحنه هايي مواجه ميشوند که گويي اکثريت قريب به اتفاق اين ملت افيوني وبه عبارتي توامان معتاد و قاچاق فروش هستند در حالي که نيک ميدانيم چنين نيست نکته دوم انتخاب و معرفي پايگاه اجتماعي علي سنتوري است که متعلق به  يک خانواده کاملا مذهبي و مرفه  ميباشند و بازهم منکر وجود اعتياد در ميان اقشار اينچنيني نيزنميباشم اما عنايت داريد که  خانواده هاي مذهبي بدليل خدا ترسي وپايبندي به مسائل  ديني که بازدارنده   بسياري از پليديها و انحرافات ميباشد به مراتب بيشتر از اقشار مرفه و غير مذهبي مراقب فرزندانشان هستند و متقابلا  تاثيرپذيري فرزندان ازتربيت ديني و محيط ساالم ومذهبي موجب ميگردد  در مقايسه با خانواده هاي مذکور(غيرمذهبي و مرفه ) بسيار کمتر در معرض اعتياد قرار گيرند و بايد گفت چيزي که عيان است چه حاجت به بيان است و شما در ميان  اقوام آشنايان و هم محلي هاي خود کاملا ميتوانيد اين واقعيت را مشاهده نمائيد . با تمام اين تفاصيل به عقيده بنده اين فيلم همانندقريب به اتفاق آثار اين سينماگر متعهد داراي پيام اجتماعي خاص خود بوده و با مقداري دستکاري در ديالوگها و صحنه هاي آن ميتواند به اکران عمومي نيز درآمده و صد البته هشدار لازم و بايسته اي به اقشار مختلف جامعه بويژه جوانان در معرض خطر اعتياد و همچنين لزوم عدم غفلت والدين از فرزندان دلبندشان باشد.

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 1:3 توسط ایت رهکوی |



با يه شکلات شروع شد!!!

من يه شکلات گذاشتم توی دستش ُ اون هم يه شکلات گذاشت تو دست من . من بچه بودم و اون هم بچه! سرم را بالا کردم . سرش رو بالا کرد . ديد که منو ميشناسه ..

خنديدم ..گفتم : دوست شيم ؟ گفتم : دوست دوست ... گفت : تا کجا ؟ گفتم : دوستی که تا نداره ..

گفت : تا مرگ .... خنديدم و گفتم : من که گفتم . تا نداره !

گفت : باشه .. تا پس از مرگ !

گفتم : نه نه نه تا نداره ه ه ... گفت : قبول . تا اونجا که همه دوباره زنده ميشن . يعنی زندگی پس از مرگ ُ بازهم با هم دوستيم تا بهشت ! تا جهنم ُ تا هر جا که باشه من و تو با هم دوستيم !!

خنديدم و گفتم : تو براش تا هرجا که ميخواهی تا بزار ... اصلا يه تا بکش از اين سر دنيااااااا تا اون سر دنيااااااا .....

نگاهم کرد .. نگاهش کردم باور نميکرد .. ميدونستم اون ميخواست حتما دوستيمون حتما تا داشته باشه . دوستی بدون تا رو نميفهميد ...

گفت : بيا برای دوستيمون يه نشون بزاريم ...گفتم : باشه .. تو بزار

گفت : شکلات !!! هر بار که همديگر رو ميبينيم يه شکلات مال تو .. يکی مال من !! باشه ؟؟؟

گفتم ........... : باشه

وهر بار يه شکلات ميزاشتم توی دستش ، اون هم يه شکلات ميزاشت توی دست من ... باز همديگر رو نگاه ميکرديم .. يعنی که دوستيم .. دوست دوست

من به تندی شکلاتم رو باز ميکردم و ميزاشتم تو دهنم ... اون ميگفت : شکمو .... تو دوست شکموئی هستی

و شکلاتش رو ميزاشت توی يه صندوق کوچولوی قشنگ .. ميگفتم : بخورش .... می گفت : ميخوام تموم نشه .. ميخوام برای هميشه بمونه !!

صندوقش ر از شکلات شده بود ..هيچ کدومشون رو نميخورد.. من همشونو خورده بودم ..

گفتم : اگه يه روزی شکلات هاتو مورچه بخوره ، اونوقت چيکار ميکنی ؟ گفت : مواظبشون هستم

ميگفت : ميخوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستيم و من شکلات را ميزاشتم تو دهانم و می گفتم : دوستی که تا نداره !

يه سال گذشت ، دو سال ، چهار سال ، ده سال ، و بيست سال شده .... اون بزرگ شده و منم بزرگ شدم .. من ، همه شکلاتها رو خوردم ... اون همه شکلاتهاشو نگه داشته . اون اومده امشب خداحافظی کنه .. ميخواد بره .... بره اون دور دورا !

ميگه : ميرم و زود بر ميگردم .. من ميدونم دروغ ميگه و ميره و برنميگرده ... يادش رفت شکلاتم رو به من بده .. من يادم نرفت ... يه شکلات گذاشتم کف دستش . گفتم : اين برای خوردن .. يه شکلات هم گذاشتم کف اون دستش و گفتم : اين هم برای صندوق کوچکت .

يادش رفته بود که صندوقی هم برای شکلاتهاش داره .. هر دو رو خورد و خنديدم .. ميدونست دوستی من تا نداره ... ميدونستم دوستی اون تا داره ..

مثل هميشه شکلاتم رو خوردم .......... حالا با يه صندوق پر از شکلات نخورده چيکار ميخواهد بکنه ؟؟؟؟؟؟يعني با خودش مي بره اون دور دورا ؟؟؟

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 20:13 توسط ایت رهکوی |


هر که شد محرم دل در حرم يار بماند
وان که اين کار ندانست در انکار بماند

اگر از پرده برون شد دل من عيب مکن
شکر ايزد که نه در پرده پندار بماند

صوفيان واستدند از گرو مي همه رخت
دلق ما بود که در خانه خمار بماند

محتسب شيخ شد و فسق خود از ياد ببرد
قصه ماست که در هر سر بازار بماند

هر مي لعل کز آن دست بلورين ستديم
آب حسرت شد و در چشم گهربار بماند

جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفت
جاودان کس نشنيديم که در کار بماند

گشت بيمار که چون چشم تو گردد نرگس
شيوه تو نشدش حاصل و بيمار بماند

از صداي سخن عشق نديدم خوشتر
يادگاري که در اين گنبد دوار بماند

داشتم دلقي و صد عيب مرا مي‌پوشيد
خرقه رهن مي و مطرب شد و زنار بماند

بر جمال تو چنان صورت چين حيران شد
که حديثش همه جا در در و ديوار بماند

به تماشاگه زلفش دل حافظ روزي
شد که بازآيد و جاويد گرفتار بماند
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 0:23 توسط ایت رهکوی |


چاپ هفتاد و ششم دیوان شعرهای حضرت امام(ره)

                                                                                                    مكتب عاشقي در مسلك امام(ره) اخص از مكتب اشراقي و عرفاني است و نسبت آن نظير نسبت كعبه و مسجدالحرام است. آنكه در كعبه است، در مسجد هم هست اما هر كه وارد مسجد الحرام شد، لزوماً به كعبه نرسيده است.
ما زاده عشقيم و فزاينده درديم
با مدعي عاكف مسجد به نبرديم
با مدعيان در طلبش عهد نبستيم
با بي‏خبران سازش بيهوده نكرديم
در ميكده با مي‏زدگان بيهش و مستيم
در بتكده با بت‏زده هم عهد چو مرديم
در حلقه خودباختگان چون گل سرخيم
در جرگه زالوصفتان با رخ زرديم
در زمره آشفته‏دلان زار و نزاريم
در حوزه صاحبنظران چون يخ سرديم
با صوفي و درويش و قلندر به ستيزيم
با مي‏زدگان، گمشدگان باديه گرديم
با كس ننماييم بيان، حال دل خويش
ما خانه‏بدوشان همگي صاحب درديم. 
                

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 0:14 توسط ایت رهکوی |


مهدی اخوان ثالث


دریچه ها

 ما چون دو دریچه ، رو به روی هم
 آگاه ز هر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
 هر روز قرار روز اینده
 عمر اینه ی بهشت ، اما ... آه
 بیش از شب و روز تیره و دی کوتاه
ا کنون دل من شکسته و خسته ست
 زیرا یکی از دریچه ها بسته ست
 نه مهر فسون ، نه ماه جادو کرد
 نفرین به سفر ، که هر چه کرد او کرد

+ نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 23:9 توسط ایت رهکوی |


 قیصر امین پور شاعر فقید معاصر؛ ضمن گرامیداشت یاد وی قطعه ای شعر از وی که در سال 1369 به یاد علی شریعتی سروده است در اینجا نقل می شود.

خسته ام از این کویر!

خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل این سقوط ناگذیر
آسمان بی هدف، بادهای بی طرف
ابرهای سربه راه، بیدهای سربه زیر
ای نظاره شگفت ای نگاه ناگهان
ای هماره در نظر ای هنوز بی نظیر
آیه آیه ات صریح سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط مثل سطری از کویر
مثل شعر ناگهان مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر
ای مسافر غریب، در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم با تو در همین مسیر
از کویر سوت و کور تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور دیدمت ولی چه دیر
این تویی در آن طرف پشت میله ها رها
این منم در این طرف پشت میله ها اسیر
دست خسته مرا مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر، خسته ام از این کویر

منبع :دفتر آیینه های ناگهان

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 0:52 توسط ایت رهکوی |


سرا پا اگر زرد و پژمرده ايم ولي دل به پاييز نسپرده ایم 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 0:56 توسط ایت رهکوی |


 با خواندن اشعار حسين پناهي بار ديگر صفت ناپسند ما آدمها در ذهنم تداعي شد که چرا  آدمها و بلاخص ما ايرانيها قدر افراد  با ارزش را در زمان زنده بودن آنها ندانسته و پس از آنکه چراغ عمر باارزششان به خاموشي گرائيد بلافاصله سجاياي خوب و ارزشهاي والاي انسانيش را ارج مينهيم در حاليکه تمامي آثارشان در زمان حيات پر برکتشان خلق گرديده و چه بسا بدنبال اهل دلي بودند که آنها را درک نمايد و دريغ و درد که در زمان حيات مطاعشان بي مشتري و دکانشان تخته و و کارو بارشان کسادبود و پس از مرگ غريبانه ديگر فرصت آن را ندارند که از اين همه استقبال و به به و چه چه من و شما به وجدآيند و مرحمي بر زخمهاي دل پر ريششان بنهند افسوس و صد افسوس

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 22:35 توسط ایت رهکوی |


حالا بر خواسته ام!
چه ها می بینم؟
چه دنیایی است!چه زمینی چه آسمانی....!
دیگر زمینی نیست و همه آسمان است !
هستی سردری است آبی رنگ ! ملکوت فرود آمده است ! ماورا پرده بر انداخته است! آسمان بهشت بر چشمهای مجذوب من به لبخند بوسه می زند. آسمان های عرش خدا در قطره گرم اشک من غوطه می خورد ....
چه آسمانهایی !
به پهنای عدم ! به جلال خدا! به گرمای عشق! به روشنایی امید ! به بلندی شرف! به زلالی خلوص! به آشنایی انس به پاکی شکوه زیبا و مهربان دوست داشتن...!
چه می گویم؟
کلمات تنبل و عاجز و آلوده را کجا می برم؟ خاموش شوید ای کلمات ! از چه سخن می گو یید؟
و من اکنون در آستانه دنیایی ایستاده ام که در برابرم آنچه از آن دنیای خورشید و خاک و زندگی به چشمم می آ ید سکوت است و بس....

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 16:13 توسط ایت رهکوی |


1-آنهايي كه وقتي هستند، هستند وقتي كه نيستند هم نيستند. حضور عمده
آدم‌ها مبتني بر فيزيك است. تنها با لمس ابعاد جسماني آنهاست كه قابل فهم
مي‌شوند بنابراين اينان تنها هويت جسمي دارند.

2-آناني كه وقتي هستند، نيستند وقتي كه نيستند هم نيستند (مردگاني متحرك
در جهان، خود فروختگاني كه هويتشان را به ازاي چيزي فاني واگذاشته‌اند.
بي‌شخصيت‌اند و بي‌اعتبار، هرگز به چشم نمي‌آيند، مرده و زنده‌شان يكي
است).

3-آنهايي كه وقتي هستند، هستند وقتي كه نيستند هم هستند (آدم‌هاي معتبر و
باشخصيت، كساني كه در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودشان هم تاثير خود
را مي‌گذارند كساني كه همواره در خاطر ما مي‌مانند، دوستشان داريم و
برايشان ارزش قائليم).

4-آنهايي كه وقتي هستند، نيستند وقتي كه نيستند، هستند (شگفت‌انگيز‌ترين
آدم‌ها. در زمان بودنشان چنان قدرتمند و باشكوهند كه ما نمي‌توانيم
حضورشان را دريابيم اما وقتي كه از پيش ما مي‌روند نرم‌نرم و آهسته آهسته
درك مي‌كنيم . باز مي‌شناسيم، مي‌فهميم كه آنان چه بودند. چه مي‌گفتند و
چه مي‌خواستند. ما هميشه عاشق اين آدم‌ها هستيم. هزار حرف داريم برايشان
اما وقتي در برابرشان قرار مي‌گيريم، گويي قفل بر زبانمان مي‌زنند.
اختيار از ما سلب مي‌شود. سكوت مي‌كنيم و غرق در حضور آنان مست مي‌شويم و
درست در زماني كه مي‌روند يادمان مي‌آيد كه چه حرف‌ها داشتيم و نگفتيم.
شايد تعداد اينها در زندگي هر كدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.»
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 16:8 توسط ایت رهکوی |


حسين پناهی، من تکه تکه از دست رفته ام

images.jpg


من تکه تکه از دست رفته ام...


پناهی در شعری گفته بود که در مرداد می ميرد :


"ما بدهکاريم
به کسانی که صميمانه ز ما پرسيدند
معذرت می خواهم چندم مرداد است ؟
و نگفتيم
چون که مرداد
گور عشق گل خون رنگ دل ما بود . "


او گفته بود که اول گم می شود و در حين گم گشتگی سفر، می خواهد که مقابل آينه  دار و ندار خويش را مرور کند:


"در انتهای هر سفر
در آينه
دار و ندار خويش را مرور می کنم
اين خاک تيره اين زمين
پاپوش پای خسته ام
اين سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرين سفر
در آينه به جز دو بيکرانه ی کران
به جز زمين و آسمان
چيزی نمانده است
گم گشته ام، کجا
نديده ای مرا؟"
 


"مادر بزرگ
گم کرده ام در هياهوی شهر
آن نظر بند سبز را
که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اولين حمله ناگهانی تاتار عشق
خمره دلم بر ايوان سنگ و سنگ شکست
دستم به دست دوست ماند
پايم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام
در روز روز زندگانی ام"


پناهی در جايی گفت که:« بعد از مرگم ديگران متوجه خواهند شد که چرا به بازی در نقش ها و گويش های کودکانه علاقه نشان می دهم و چرا اين لهجه را برای خود بر گزيده ام.»
من حتم دارم که حسين پناهی وصيتی دارد، سرشار از فلسفه ی بال بال زدن های شاعری که «خاطرات کهکشان ها را مغشوش می کند».
پناهی سکته نکرد، برق صاعقه ی کهکشان ها بود که در سرش خاموش شد.
خانه اش در اين حوالی نبود که به دلتنگی از کنارش عبور کنم، فاصله هامان دريا تا درياست. ولی می دانم که پناهی کی پر کشيد. سه شنبه  سيزدهم مرداد ماه به وقت سپيده دم ايران بود، تا ساعت دوازده نيمه شب با اقبال معتضدی شاعر از ايران و عباس معروفی در خانه هدايت نشسته بوديم و اشاره ای داشتم به نوشته ی حسين پاکدل، طبق معمول معروفی عزيز، ما را غرق يادهای شيرين اش کرده بود از دوست پاک دل اش.
شب آسمان روشنی داشت و هوايی پاک، که گزمه رفتن را دلچسپ می نمود. ناگهان آسمان برقی زد. من آن موقع در جايی گرفتار آمده بودم که آسمان به جايم نعره می زد. حسين پناهی تو چرا پر کشيدی؟
مرگ اينجاست! اينجاست که همه مرده می خواهنت!. اينجاست که غربت اندر غربت است.
باور کن! «به سگ ها سوگند...». اقبال معتضدی می گفت:« روزی در خانه نبودم، پناهی آمده بود و سراغم را گرفته بود. کفش های غبار گرفته ای را بر رف ديده بود از پدرم خواسته بود که آنها را همراهش ببرد،"ابتکار پرسه هايش را». مگر نه اينکه کفش ها شناسنامه های سفر اند و نقشِ ِجای پای دوست بر آنها.
 به اندازه ی همه ی لک لک ها، از رفتنش دلگيرم.


به خانه ی پاکدل برويم، او پر از خاطره های ناب است.


"سپهر را من نيلگون شناختم.
چرا که همرنگ هوسهای نامحدود من بود.


خدا کران بيکران شکوه پرستش من بود،


و شيطان، اسطوره تنهايی انديشه های هولناک من.


اولين دستی که خوشه اين انگور را چيد دست من بود.
کفش ابتکار پرسه های من بود
و چتر ابداع بی سامانيهايم...


هندسه شطرنج سکوت من بود
و رنگ تعبير دلتنگيهايم


من اولين کسی هستم که
در دايره صدای پرنده
بر سرگردانی خود خنديده است


هر چرخی که ميبينيد بر محور شراره شور عشق من ميچرخد


آه را من به دريا آموختم"


حسين پناهی

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 23:26 توسط ایت رهکوی |